حكيم زجاجى
1018
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
عيالان من بىزر و روز شب * ز هردر به بيچارگى نان طلب من اكنون سه سال است بر سر دو ماه * كه در چاهم اى شاه فريادخواه برآنم كه اين از تو خواهد خداى * دمار اى بنفرين بىعقل و راى ز غم زرد شد روى بهرام شاه * بباريد از ديده آب سياه يكى ديگر آمد زبان كرد باز * چنين گفت كاى خسرو سرفراز به درگاه تو بود بابم زعيم * به بخت تو ايمن ز ترس و ز بيم وزير تو ز او در دل آزار داشت * مثال تو آن بدنشان خوار داشت زعيم تو را گفت چيزى كه هست * بيار ارنه گردانمت خوار و پست وزير آنچه بد بستد از وى به زور * مگر خسته بد شاه بهرام گور سرانجام باب رهى را بكشت * شد از غايت خشم با من درشت مرا نيز محبوس كرد اين وزير * شب و روز نالان بدم همچو زير ز ده ماه بيش است اى دينپناه * كه هستم فرومانده در بند چاه ز تاريكى و محنت ديده باز * شب و روز هرگز ندانست باز خدايا تو او را به دوزخ رسان * زمين را تهى كن از اين ناكسان جوانى دگر گفت كاى بىنظير * پر از دردم از جور دستور پير پدر بد مرا نامدار و دلير * ميان سپاه تو چون نره شير به هندوستان تا ملك رفته بود * به جاروب مردى جبل ( ؟ ) رفته بود دمى از ركيب تو نابوده دور * زمانى به روم و زمانى به تور به ديوان شه جاهكى داشتى * دل و دانش و زيركى داشتى بقاى تو بادا ، سوار گزين * ز ناگاه شد كشته در جنگ و كين بهجاى پدر من ببستم كمر * به مردى شدم در زمانه ثمر من آنم كه روزى به ميدان كار * فكندم به اقبال شه صد سوار مرا شاه آن روز يك اسب داد * كه در تك همى گوى بردى ز باد براى تو در جنگ سر باختم * دل و ديده و روح درباختم پى جامگى اى شه بىنظير * يكى روز رفتم به نزد وزير از او خسروا جامگى خواستم * زبان را به خواهش بياراستم نكرد التفاتى به گفتار من * پريشان شد از جور افكار من